آراد نازدانه ی ما آراد نازدانه ی ما ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
عشق میان من و همسرم عشق میان من و همسرم ، تا این لحظه: 18 سال و 6 ماه و 11 روز سن داره
نيكان گليِ مانيكان گليِ ما، تا این لحظه: 8 سال و 28 روز سن داره

پسرانم آراد و نیکان

تا بماند به یادگار برای روزهای نوجوانی و جوانی عزیزانم از روزهایی که با عشق قد کشیدید و تک تک سلول های وجودمان رو لبریز از عطر خوش زندگی کردید

آراد و آبله مرغون

پسرکم تقریبا 8 روزی هست که آبله مرغون گرفته. هفته قبل شنبه   95/1/14 که دیدم روی شونه ی چپش یه جوش زده با خودم فکر کردم حتما دوباره رفتیم شمال و رطوبت و اینجور چیزاست ولی از فرداش هر روز به تعداد جوش های صورتش زیادتر شد و در پایان با تجویز مادر مهربان فهمیدیم که بببببببببببله آبله مرغون........ از فردای اون روز هم خنکی و چیزاهای سرد رو توی منوی غذایی ایشون قرار دادیم تا امروز که هشت روزی هست میگذره خدا رو شکر بهتره هر چنر خارش های  پوستی هنوز ادامه داره و بعضی وقتا امانش رو میبره ولی این نیز بگذرد. دیشب  هم جشن عروسی شیما بود و جای همه ی دوستان خالی اول تصمیم برآن شد که نرویم بعد هم قرار شد همس...
21 فروردين 1395

عشق خاله

قربونت برم الهی خاله جونی. عشق من آقا پوریای گل عکساش رو  از آتلیه گرفته خیلی خیلی خوشگل شده ولی فقط یکیش رو تونستم با کیفیت از گوشیم در بیارم که میذارم تا بعدا بقیه رو اضافه کنم.   ...
16 فروردين 1395

تعطیلات عید 95

حول حالنا الی احسن الحال سلام و درود و تبریک  سال نو به تمام دوستان گلم و آرزوی سالی خوب و پر از سلامتی و شادی. تعطیلات عید هم به پایان رسید و باز هم روز از نو روزی از نو و امروز 14 فروردین بازگشتیم به محل کار و آغازی دوباره. امسال 29 اسفند به خاطر شروع تعطیلات همسر جان راهی شمال شدیم. شنبه 7 صبح بود که راه افتادیم هوا عالیه عالی آفتاب و گاهی هم باد خنک تو مسیر هم آرادی یه کمی خوابید و بعد از توقف در چند جا و استراحت همسرجان و پسر جان دوباره به مسیرمان ادامه همی دادیم و بعد هم در امامزاده هاشم که تبدیل به توقفگاه جدیدمان شده ایستادیم و جای دوستان خالی دلی از عزا درآوردیم آراد که به محض پیاده شدن شر...
16 فروردين 1395

اتفاقات این چند وقت

راستش این چند وقت که سری به اینجا نزدم حسابی سرم شلوغ بود  و از شما چه پنهون کلاس های ترم جدید شروع شده و تقریباً 5 روز و هفته رو میرم کلاس و 2 روزش که کمی دیرتر تموم میشه همسر جان مهربانتر از جان دنبالم میاد و در جوار ایشون میریم خونه و بعد از اون هم آرادی در انتظار مادری که دیگه هیچ انرژی نداره و فقط فقط نیمه جانی رو به خونه میبره. پسرکم این روزها خیلی عاقل تر از قبل شده و وقتایی که از سرکار برمیگردیم لحظه شماری میکنه و میگه مایا بریم خونمون باسی کنم با ماشینم و خدا رو شکر فعلا مسئله ای برای بردن ایشون به خونه نداریم(البته به لطف کلاس مهارت های فرزند پروری). اسفند ماهی که گذشت ماه پر از خبر بود تو فامیل...
17 اسفند 1394

آخر هفته و شمال 27 تا 30 اسفند

و این بار بعد از تقریباً دو ماهی رفتیم شمال و تب دیدار خانواده ی همسر جان برای آرادی چند برابر شده بود و حسابی هم دلتنگ. چهارشنبه صبح زود بود که از خونه راهی شدیم هرچند که آراد رو به سختی از خواب بیدار کردیم و از هر فن و روشی استفاده کردیم تا اینکه گفتم آرادی پاشو میخوایم برینم شمال. همین که اینو گفتم آراد به سرعت برق از جاش پرید و گفت لباس بپوش بلیم . این بار هم پدر و مادر عزیزتر از جان با ما همراه بودند (برای مراسم ختم پدربزرگ یوسف) و چون خیلی عجله داشتیم تا قبل از ظهر برسیم در راه هیچ توقفی نداشتیم و کل مسیر رو یه کله تا شمال تازوندیم و وقتی رسیدیم از شدت دست درد و پادرد دیگه توانی نداشتم. پ. ن: به خ...
1 اسفند 1394

شنبه 94/11/24

دیروز صبح آرادی رو تحویل مامانی دادم ایشان خواب بودند و بنا به خبرهای رسیده خواب ایشان تا نه صبح ادامه داشته و بعد از ظهر هم بخاطر حضور پوریا خواب ظهر خود را نفرموده بودند( البته مدتی است که با اجبار زیر بار خواب ظهر می رود.) غروب بعد از رفتن به خانه و یک ساعتی بازی و شیطنت دیدیم از آرادمان خبری نیست. وقتی دو سه باری صدایش زدم و خبری نشد روانه ی اتاق خودش شدم و دیدم در تخت دراز کشیده و پلنگی را بقل نموده و تصمیم به خوابیدن دارد. ساعت 8:10 از من اصرار که پاشو شام بخوریم و از آراد انکار که میخوام تو تختم بخوابم خوابم میاد و ..... اما اندکی بعد از جایش بلند شد و دوباره به جنب و جوش و تحرک خود ادامه داد و  این بار با بالش ...
25 بهمن 1394

جمعه 94/11/15

از آخر این هفته هر چی بگم کم گفتم هفته ای شلوغ و پر از استرس. از اونجایی که مامان اینا پنجشنبه راهی شمال شدند من و آراد و همسرجان خونه ی مامان اینا مستقر بودیم در کنار عزیز. قرار بود عمو سرظهر بیاد دنبال عزیز . از ساعت 4 تا 5:30 دقیقه آراد مشغول بازی با عزیز بود و هی میگفت عزیز بیا گل بزنیم دیه. حدودای ساعت 7 بود که از عمو خبری نشد منم دست بکار شدم  و مشغول شام درست کردن و ......  سرشام هم که دسته گلی به آب دادم و فرش آشپزخونه ی مامان رو سوزوندم بوسیله ی قابلمه ی خورشت و هر کاری کردم قابلمه محکم چسبیده بود به فرش و درنمیومد و بعد از سرد شدن قابلمه خودش رو ول داد و دیدم به به چه آشی پختم. جمعه هم که از خواب...
17 بهمن 1394